ایران سبز آزاد

وبلاگ بچه های مخابرات کاشانی

ایران سبز آزاد

وبلاگ بچه های مخابرات کاشانی

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هی!!! چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟" مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم، تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟

گرانی!

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟ ... دوره ی ارزانیست
چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان
و درروغ از همه چیز ارزان تر
آبرو به قیمت یک تکـــه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن               منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن